Ghasre Abi
قصـــــــــــر آبـــــــی
 
تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نویسنده : مریمی ***



مـــن هـــــر روز و هــــر روز و هـــــر روز

تمام رویاهایم رابا تو قسمت میکنم وتو..نمیدانی !

من هر روز تورا مرور میکنم وتو... نمیدانی !

من همیشه با تو حرفها دارم وتو...نمیدانی !

من من من ...تورا دوست دارم

اما تو باز هم...نمیدانی !



تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نویسنده : مریمی ***



جنگی که به اسم تو راه افتاد
به خاک و خون کشیده دنیا را
یکی قربانی باید...
دل یا عقل....
زندگی بی کدام یک میشود تا
برای تمام شدن این جنگ
همان را پیشکش کنم




تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نویسنده : مریمی ***



خسته ام
از تمام نشنیدن های تو
از تمام سکوت های خودم
از زن بودنم
از مرد بودنت
...خسته ام از تمام بودنم...




تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نویسنده : مریمی ***



دانـــه دانـــه

رجـــ بــه رجــــ

کلافـــ آرزو هـــــایم را

بــا مـیل ِخیالـــ تــــو

بافتـــم

سر کلاف به دست تــو افتاد

چـــه کــردی ؟

شکافتی شان ؟!!



تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نویسنده : مریمی ***


وولــــ مـــی خــــورمــــ


در لابــه لای کتـــابهـــای عــــاشقانـــه


عــــاشقـــانـــه هــــا


بــــر روی احساسمــــ آوار مـــی شـــونــد !


اـفسوســـ


تــــو


عاشقــــ نمــــی شـــــوی.



تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نویسنده : مریمی ***


نمیدانم چرا امشب دلم تنگ است...

و روزِ روشنم چون شب سیاه رنگ است...

نمیدانم چرا هر نغمه و سازی بد آهنگ است ...

دلم تنگ است...

دلم تنگ است ...

دلم با مردمان شهر یکرنگ است...

ولی افسوس ، پشت چهره شان صد گونه نیرنگ است...

نمیدانم چرا سنگ صبورِ این دل تنها ...

به جای مهربانی ، بر سر جنگ است ...

خدایا از چه رو بین من و شادی ...

مسافت چند فرسنگ است ؟

فقط دانم که رنگ آسمان آرزو ، بی رنگ ِ بی رنگ است

خدایا بس دلم تنگ است ...




تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نویسنده : مریمی ***



ثانیه ها می گذرند
چشم به ساعت دوختم
تو در یک قدمی من از من فرسنگ ها دوری
کاش می توانستم گامی بردارم



تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نویسنده : مریمی ***


مشتی بغض و درد و تنهایی

پاشیدی به روزهایم

و رفتی

از بذر این دانه ها

شاید دوباره برویم

از خاکستر



تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نویسنده : مریمی ***


حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!

حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه

اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ!

خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!

برمیگردم چـون

دلـتنـگـت مــی شــوم!!!




تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نویسنده : مریمی ***


دردی بدتر از درد بی هم زبانی نیست !

درد نداشتن محرم اسرار...

کسی که نتوانی مشورت کنی ؟

و دیگر نمی دانم چه کنم ...

آیا کسی هست فریاد رس

حتی جرأت گریه هم نیست...

در قاب تاریخ مانده ام



تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نویسنده : مریمی ***


وقتی كنار آینه می ایستم تو را می بینم . وقتی كه آسمان گرم و خورشید

مهربان است یاد تو و گرمای محبت هایت می افتم .

وقتی باران می بارد و عطر گلها همه جا پخش می شود باز یاد تو می افتم و

عطر حضورت سرمستم می كند .

وقتی كه می خندی غصه با دلم وداع می كند ، دستهای مهربانت هنوز هم

نوازشگر لحظات سخت زندگی ام است

پس چرا اکنون نیستی که دلم بد جوری دلتنگ است




تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نویسنده : مریمی ***

من... به درماندگی صخره و سنگ ...
من... به آوارگی ابر ونسیم ...
من... به سرگشتگی ‌آهوی دشت ...

.::من به تـــنهایی خود می مانم::.




تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نویسنده : مریمی ***

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت




تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نویسنده : مریمی ***

به که گویم غم خود...

به سکوت شب سرد،

به گل پرپر یاس،

یا شقایق گل درد...

و در این وادی درد،

تو بگو گریه کنم یا نکنم،

دوریت را چه کنم...




تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نویسنده : مریمی ***
با تو می توان بهار شد
می توان هزار شعر عاشقانه را
سرود و ماندگار شد
با تو می توان در این دیار پر فریب
ره نورد جاده های روزگار شد

با تو، می توان دوباره دید
چهار فصل سال را
بر تن تمام روز های سال
رنگ دل کشید و یادگار شد

می توان در کنار تو به جنگ روزگار رفت
یا که با درخت سبز صلح
تا همیشه
همدیار شد

با تو، می توان ستاره چید
می توان به آسمان نگاه کرد و بی قرار شد
می توان جدا شد از زمین و از زمان
ابر شد
پرنده شد
رنگ روح یار شد

می توان دواند ریشه در زمین
می توان درخت شد
جوانه زد
بهار شد...



(تعداد کل صفحات:24)     [1]  [2]  [3]  [4]  [5]  [6]  [7]  [...] 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبمستر

قالب وبلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic